هنر لذت بردن از زندگی
در یادداشتی سحر موسوی برای پویش خبر به تحلیل ادبیات فرانسه پرداخت که در ادامه این یادداشت میآید:
فرانسه یکی ازغنیترین و قدرتمندترین پایگاههای ادبی جهان است که با ۱۶ نوبل ادبی در صدر این لیست افتخار میدرخشد.
ادبیات فرانسه در قرن۱۹ به اوج و شکوفایی می رسد و استاندال به عنوان یکی از نویسندگان مکتب رئالیسم در این میان جایگاه ویژهایی دارد.
استاندال در ۱۷۸۳ در شهر گرنویل به دنیا می آید درکودکی مادرش را از دست می دهد و این موضوع تاثیری عمیق براو می گذارد نفرت از پدر و پرستارش اورا وادار به سرپیچی و نافرمانی های دوران نوجوانی می کند.
در سال ۱۸۳۰ رمان سرخ و سیاه را براساس یکی از داستانهای واقعی که از روزنامه های حوادث خوانده بود مینویسد درست مثل گاستائو فلوبر که رمان مادام بوواری راهمین گونه به نگارش در آورده بود.
استاندال در این کتاب تمام تلاش خود را می کند تا موقعیت اجتماعی و تاریخی آن زمان را به صورتی منحصر به فرد توضیح دهد.
نیچه استاندال را آخرین روانشناس بزرگ فرانسوی می داند . در این یادداشت قسمت دوم تحلیل رمان سرخ و سیاه آورده میشود و بخش نخست این یادداشت پیشتر در پویش خبر با عنوان “پرواز جاه طلبی با سرخ و سیاه” منتشر شد.
ژولین ناخواسته رهسپار پاریس میشود او حالا در اوج جاه طلبیها و ریاکاری قرار دارد
طی حوادثی به مارکی دولامول که شخصی ثروتمند و متنفذ است معرفی میشود پاریس شهر عشق و گل و خیابانهای شلوغ وکافههای شلوغتر و زنان زیبا است.
در پاریس ناشناخته به سخنان معلم دینی خود گوش می دهد و سعی میکند کمتر و آهستهتر سخن بگوید و منیات درونیاش را بهروز ندهد چون شنیده است در پاریس مسایل کوچک را به سرعت بزرگ میکنند و در آنجا آدمها را براساس کالسکه شان قضاوت میکنند نه لیاقتشان.
ژولین به عمارت مارکی می رود خانه ایی که مثل یک دربار واقعی است حس انزجار وجودش را آکنده میکند صاحبان ثروتمند و بی خیال آن خانه همه در غرور بی حساب خود غرق هستند آدم هایی که گاهی معامله هایشان را هم از روی تفنن و شوخی انجام می دهند گاهی چند هزار فرانک را می بخشندولی سر صد فرانک محاکمه و دادگاه برگزار میکنند.
حس غریب بودن در کنار آنها حواسش را جمع تر میکرد تا کاری نکند که مورد تمسخر دیگران قرار بگیرد
زندگی در کنار خانوادههای اشرافی با آن قوانین خشک و پوشالی خسته کننده و ملال آمیز بود آنها مدام در حال تحقیر کردن دیگران بودنند و کمتر کسی بود که از نگاه آنها بی عیب و نقص باشد .
تسلط ژولین بر لاتین و اشعار هوراس(که به صورت مخفی مطالعه کرده بود)و محفوظات بی نظیرش توجه و نگاه خانواده مارکی راجلب کرد تا آنجا که پسر خانواده طرح دوستی ساده ایی رابا ژولین می ریزد
اشراف زادگان پاریسی با ادبی که فقط خودشان از آن سر در می آوردنند بایکدیگر معاشرت داشتند و این مسله احتیاط و وسواس ژولین را بیشتر میکرد آنها به دوخت لباس ادم ها بیشتر از خودش اهمیت می دانند در محافل آنها همه چیز پیدا میشد ولی به قول کنت آلتا میری تبعیدی تنها چیزی که در پاریس وجود ندارد فکر است و هر چیزی که ارزش فکر کردن داشته باشد.
ماتیلد دختر استثنایی و دوست داشتنی مارکی به ناگاه جذب ژولین میشود دختری که در اوج زیبایی و ملاحت است و هر کسی را به راحتی نمیپذیرد حتی برای حرف زدن و دوستی.
ماتیلد عاشق خطر کردن است آنهم در حد اعلا و غیر طبیعی. همه امور زندگی برای او خسته کننده است مگر اینکه خودش بخواهدآنها را به شوخی و سرگرمی تبدیل کند
زندگی ژولین که به اعتراف خودش رشته ی مداومی از ریاکاریهای پشت سرهم است رنگ جدیدی به خود میگیرد ژولین دوباره به تکاپو می افتد و شروع به نقشه کشیدن میکند (اورا مال خودم میکنم و بعد می گذارم و می روم) استاندال در جایی گفته بود در این برهوت خودخواهی که اسمش زندگی است هرکس باید به فکر خودش باشد گویی استاندال با ژولین موافق است که هیچ گاه اورا نکوهش نمیکند شباهت های زیادی آنها را بهم نزدیک میکند به گفته ی یکی از دوستان استاندال اوهمیشه عاشق بود و روزی نبود که از عشق فارغ باشد.
زیگموند فروید می گوید چه جسور می شوی وقتی می فهمی کسی ترا دوست دارد و این موضوع در مورد ژولین کاملا صدق کرده بود گویی یک شبه از گروهبانی به سرهنگی رسیده بود و این مسئله او را گستاخ تر و بی پروا تر میکرد نیرویی خارج از طبیعت جانش به او فرمان میداد و حسرت میخورد که کاش این قضیه زودتراتفاق می افتاد که اگر چنین بود حالا لباس ژنرالی را به تن کرده بود
بالا رفتن از شانه دیگران و پرو بال دادن به جاه طلبی هایی که هیچ مهمیزی قادر به کنترل آن نیست عشق راهم باهمه ی عظمتش کوچک و ذلیل میکند.
اما ماتیلد شخصیتی فرار و دوگانه داردروزی خود را عاشق و والهی ژولین میداند و حاضراست ژولین اورا تحقیر کند ولی دوستش داشته باشد روزی دیگر عشق او راخفت بار و عبرت آموز می داند و ژولین را نوکر میرزا بنویس پدرش می داند و مدام خودش را ملامت می کند که چگونه عاشق یک جوان بی چیز و بدون جایگاه شده است
عشق برای ماتیلد یک سرگرمی است برای گذران روزهای کسالت بار. خانواده های اشرافی پاریس عشق را هم به کاری معمولی و بیهوده تبدیل کرده بودنند لحظه ایی عشق برای آنها همه چیز است و لحظه ایی دیگر تمام میشود .
ماتیلد پیوسته درحال سرگردانی بین این دو احساس است گاه ژولین فرمانروای قلب و روحش میشود و گاه با لقب آقاهک او را از خود می راند.
اما غرور ژولین مهمترین اصل وجودش است و نباید به سخره گرفته شود هیچ چیز برای او وجود ندارد به جز خودش.
ماتیلد تسلیم می شود و فاجعه اتفاق میافتد موضوع درز پیدا می کند و ژولین گرفتار میشود وراهی برای رهایی ندارد ژولین فراموش کرده بود که خانوادههای اشرافی اگرمسئله ای کوچک ترین زنگ خطری برای آنها باشد به راحتی آن را منهدم و نابود میکنند و صدمه به اعتبار و شهرت خود را نمیبخشند.
ژولین در بند و خسته از این همه راههایی هست که رفته است دیگر دوست ندارد آزاد شود خود را سرزنش میکند که چرا در پی عشق واقعی و صادقانه نبوده است؟
در دادگاهی که برایش ترتیب می دهند خودش را مقصر همه ی امور می داند دفاعی از خودش نمی کند و تقاضای عفو و بخشش ندارد
چگونه میشود از هیئت منصفه که خودشان بورژواهایی بی دغدغه و همیشه طلب کار و خشمگین هستند تقاضای عفو و رحمت داشت وجود آنها برای جامعه بیشتر ضرر داشت یا آدم هایی مثل خودش؟ چگونه میشود آنها را با بیچارگانی که از شدت گرسنگی قرصی نان می دزدند مقایسه کرد ؟ آنها آدم های منکوب شده از فقر را همیشه متهم میکنند و فقط به خودشان و بقای طبقه ی خودشان فکر میکنند.
ژولین گرفتار دستخوش تحول میشود او حالا احساس میکند باشرف از آنی شده که در طول زندگیش بوده است .
ژولین در پی یافتن حقیقت است اما کدام حقیقت؟خنده دار است اما حقیقت گاهی اوقات نزد پارساترین افراد هم به سختی پیدا میشود
سوالهای ژولین و کلنجارش با خود تمامی ندارد ولی قلبش آرام تر ومطمئن تر میتپد دیگر از کسی متنفر نیست؛ ناپلئون برایش عظمت گذشته را ندارد و پدرش و برادرانش را بخشیده و حسرت یک عشق پاک اورا میرنجاند.
هنر لذت بردن از زندگی زمانی بیشتر میشود که ما به مرگ نزدیکتر میشویم گویی آن زمان ثانیه به ثانیه اش هم ارزشمند میشود ژولین در یک روز درخشان در حالی که هوایش بس لطیف بود به سوی آخرین ایستگاه زندگی راهنمایی میشود در حالی که ژولین دیگری شده بود و از همیشه بیریاتر و باصلابت تر بود.